تبلیغات
کشکول فارسی
کشکول فارسی
صد خانه اگر به طاعت آباد کنی / به زان نبود که خاطری شاد کنی

میرزا ابراهیم کلانتر ؛ صدر اعظم فتحعلی شاه با جمعی از اکابر و اعیان در مجلس شراب بودند . شاه در حال مستی گفت : ای صدر اعظم دعایی در حق من کن ؟ صدر اعظم که سرش از باده گرم بود گفت : دعا می کنم که حق تعالی چیزی از طول قامت و ریش دراز تو بکاهد و به عقلت بیفزاید . فتحعلی شاه گفت : در آن صورت تو دیگر صدراعظم نخواهی بود .




طبقه بندی: حکایت،
ارسال در تاریخ 24 مهر 91 توسط آزاده بوشهری

دراوایلی که اتومبیل به ایران وارد کردند ؛ دومین و یا سومین اتومبیل متعلق به وثوق الدوله بود ؛ گویا هنگامی که اتومبیل ایشان را در خرمشهر از کشتی پیاده می کرد و در گوشه ای گذارده بودند ؛ گاوی از آنجا می گذرد و شاخی محکم به آن  می زند  و خسارتی  وارد  می شود ؛  خبر که  به وثوق الدوله  می رسد می گوید :

چون بد آید ؛ هر چه آید بد شود / یک بدی ده گردد و ده صد شود

کور گردد چشم عقل کنجکاو / بشکند گردونه ای را شاخ گاو



طبقه بندی: حکایت،
ارسال در تاریخ 24 مهر 91 توسط آزاده بوشهری

در سال 1321 شمسی که گندم کمیاب شده بود ؛ این قطعه توسط آقای احمد گلچین معانی سروده شده است :

خداوندا چو آدم خورد گندم / به فرمان تو بیرون شد ز جنت

به دنیا گشت سر گردان و افتاد / برای لقمه ی نانی به زحمت

اگر گندم خوران را کیفر اینست / که دور افتند چون آدم ز خدمت

گر از حق نگذری فرزند آدم / به گندم خوردن این جا کرده عادت

کنون گر در بساطت نیست گندم / بده ما را به جنت باز عودت



طبقه بندی: حکایت،
ارسال در تاریخ 23 مهر 91 توسط آزاده بوشهری

امیر نظام نصیرالدین استرابادی از جانب سلطان تکش ؛ حکومت فیروزکوه را بر عهده داشت . حسودان از وی نزد شاه سعایت کردند ؛ شاه جمعی را فرستاد که سر او را بریده نزد او آرند ؛ امیر نصرالدین مال زیادی صرف کرد تا آن جماعت را راضی کرد که او را زنده به حضور وی برند . آن روز که  به دارالسلطنه وارد شد ؛ شاه جشنی ترتیب داده بود ؛ چون چشمش به او افتاد خواست موکلان خود را توبیخ کند که امیر این رباعی را خواند :  

من خاک تو در چشم خرد می آرم / عذرت نه یکی نه ده که صد می آرم

سر خواسته ای ؛ به دست کس نتوان داد / می آیم و بر گردن خود می آرم

شاه را بسیار خوش آمد و سر و چشم او را بوسید و تمام اسباب مجلس را به او داد و باز او را به سر حکومتش فرستاد .




طبقه بندی: حکایت،
ارسال در تاریخ 23 مهر 91 توسط آزاده بوشهری

حیدر کولوچ شخصی عامی بود ولی شعر بسیار خوب می سرود و در زمان شاه طهماسب  صفوی  زندگی  می کرد ؛ از او پرسیدند با بی سوادی چگونه شعر می گویی ؟ در جواب گفت :

چنان طوطی صفت حیران آن آیینه ی رویم

که می گویم سخن ؛ امام نمی دانم چه می گویم




طبقه بندی: حکایت،
ارسال در تاریخ 23 مهر 91 توسط آزاده بوشهری

بعد از آن که عبدالله اوزبک خراسان را مورد تاخت و تاز قرار داد ؛ روزی در سیستان عبورش بر قبر رستم افتاد ؛ به طورشماتت این بیت را خواند :

سر از خاک بردار و ایران ببین / به کام دلیران توران ببین

و گفت ندانم که رستم اگر قادر به گفتن بود چه می گفت ؟ یکی از وزرای او که ایرانی نژاد بود گفت : اگر خشم نگیری بگویم ؛ گفت : بگو ؛ گفت : اگر قادر به گفتن بود می گفت :

چو بیشه تهی ماند از نره شیر / شغالان درآیند آنجا دلیر




طبقه بندی: حکایت،
ارسال در تاریخ 22 مهر 91 توسط آزاده بوشهری

هنگامی  که سلمان ساوجی از اتابک امیر حسن فرمانفرمای آذربایجان با گفتن این قطعه شعر درخواست لباس نمود :

ای زما مستغنی ؛ وز امثال ما / بر شما احوال ما پوشیده نیست

بر تنم پوشیدنی این است و بس / بنده را هیچ از شما پوشیده نیست

اتابک لباس خود را با این جواب فرستاد :

هر چند تو را جامه ی ما پوشیدن / عیب است ولی ؛ ز لطف این عیب بپوش




طبقه بندی: حکایت،
ارسال در تاریخ 22 مهر 91 توسط آزاده بوشهری

وقتی شاه عباس این رباعی را به طور فخر برای اکبر ؛ پادشاه هند فرستاد :

زنگی به سپاه و خیل و لشگر نازد / رومی به سنان و تیغ و خنجر نازد

اکبر به خزینه ی پر از زر نازد / عباس به ذوالفقار حیدر نازد

اکبر پادشاه هند از شعرای دربار خود جواب او را خواست ؛ فیضی این رباعی در جواب گفت :

فردوس به سلسبیل و کوثر نازد / دریا به گهر ؛ فلک به اختر نازد

عباس به ذوالفقار حیدر نازد / کونین بذات پاک اکبر نازد



طبقه بندی: حکایت،
ارسال در تاریخ 21 مهر 91 توسط آزاده بوشهری

حیات خانم زوجه شاه اسماعیل صفوی بود و طبعی موزون داشته و این پادشاه را زوجه ی دیگری به نام جهان خانم بوده است . گویند روزی جهان خانم این شعر را برای شاه خواند :

تو پادشاه جهانی ؛ جهان ز دست مده

که پادشاه جهان را جهان به کار آید

حیات خانم پس از شنیدن ؛ این بیت را خواند :

ترک غم جهان بکن ؛ تا ز حیات برخوری 

هر که غم جهان خورد ؛ کی ز حیات برخورد




طبقه بندی: حکایت،
ارسال در تاریخ 21 مهر 91 توسط آزاده بوشهری

هنگامی که بهرام شاه لشکر سلطان سوری را بشکست ؛ جماعتی از ارکان دولت او اسیر شدند و سید حسن غزنوی در میان آنان بود که می خواستند او را به قتل برسانند ؛ او درخواست کرد تا به خدمت سلطانش برند و در حضور او این رباعی بخواند :

آنی که فلک به پیش تیغت ناید / بخشش به جز از کف چو میغت ناید

زخم تو که پیل کوه پیکر بکشد / بر پشه همی زنی ؛ دریغت ناید ؟

بعد از خواندن این رباعی سالطان او را بخشید .




طبقه بندی: حکایت،
ارسال در تاریخ 21 مهر 91 توسط آزاده بوشهری

تیمور لنگ چون به هندوستان رسید و مطربان طلبید ؛ گفت از بزرگان شنیده ام که درین شهر مطربان کاملند ؛ مطربی کور پیش تیمور حاضر شد و سرود آغاز کرد ؛ پادشاه بسیار خوشحال شد و نام او پرسید ؛ گفت که نام من دولت است ؛ پادشاه گفت دولت هم کور می شود ؟ او جواب داد : اگر دولت کور نبودی به خانه لنگ نمی آمدی . تیمور این لطیفه را پسندیده انعام بسیار به او داد .




طبقه بندی: حکایت،
ارسال در تاریخ 21 مهر 91 توسط آزاده بوشهری

روزی حکیم انوری از بازار بلخ می گذشت ؛ هنگامه ای دیده پیش رفت ؛ دید که مردی ایستاده و قصاید او را به نام خود می خواند و مردم تحسینش می کنند  انوری گفت : ای مرد این اشعار از کیست ؟ گفت : از انوری ؛ گفت : آیا او را می شناسی ؟ مرد گفت : انوری خود من هستم . انوری خندید و گفت : دزد شعر را شنیده بودیم ولی دزد شاعر نشنیده بودیم و راه خود را در پیش گرفته برفت .




طبقه بندی: حکایت،
ارسال در تاریخ 20 مهر 91 توسط آزاده بوشهری

هنگامی که می خواستند شیخ ابواسحق را از زندان برای گشتن ببرند این رباعی را سروده و بر دیوار زندان به یادگار نوشت :

با چرخ ستیزه کار مستیز و برو

چون نوبت تو رسید ؛ بر خیز و برو

زین جام جهان نما که نامش مرگ است

خوش درکش و جرعه بر زمین ریز و برو




طبقه بندی: حکایت،
ارسال در تاریخ 20 مهر 91 توسط آزاده بوشهری

گویند  در شب  عید  فطر ناصرالدین شاه  در باغ راه می رفت و هلال ماه را می جست ؛ ناگاه چشمش به ماه پیکری افتاد که بر بالای بام قصر بدون حجاب ایستاده بود ؛ شاه این مصرع را خواند :

در شب عید آن پری رخ بی حجاب آمد برون

یکی از شعرا که حاضر بود اضافه کرد :

ماه می جستند مردم ؛ آفتاب آمد برون




طبقه بندی: حکایت،
ارسال در تاریخ 19 مهر 91 توسط آزاده بوشهری

شمشیر سازی چند قطعه از کارهای دستی خود را به یکی از شاهزادگان تیموری نشان می داد ؛ در میان آن ها خنجری بود بسیار ظریف که همگان آن را ستایش می کردند ؛ از جمله شاعری متخلص به نازکی از دقت و زیبایی آن خنجر تمجید نموده گفت : الحق بسیار ظریف است تا در دیده جامی چه نماید ؛ جامی بدون تامل گفت : در عین نازکی ست .




طبقه بندی: حکایت،
ارسال در تاریخ 18 مهر 91 توسط آزاده بوشهری

شاعری مهمل گوی به جامی گفت : چون به خانه ی کعبه رسیدم ؛ دیوان شعر خود را از برای تبرک و تیمن به حجرالاسود مالیدم ؛ جامی گفت : اگر در آب زمزم می مالیدی بهتر بود .




طبقه بندی: حکایت،
ارسال در تاریخ 17 مهر 91 توسط آزاده بوشهری

 شاعری پیش جامی غزلی بخواند و گفت می خواهم این غزل را به دروازه ی شهر آویزند تا شهرت پیدا کنم ؛ جامی گفت : مردم چه دانند که آن شعر توست ؛ مگر تو را پهلوی شعرت بیاویزند .




طبقه بندی: حکایت،
ارسال در تاریخ 17 مهر 91 توسط آزاده بوشهری
متوکل تیری به گنجشکی بینداخت ؛ تیر او خطا رفت . وزیر گفت : احسنت ؛ متوکل گفت : مرا استهزاء می کنی . وزیر گفت : مقصود من این است که به گنجشک احسان کردی .


طبقه بندی: حکایت،
ارسال در تاریخ 17 مهر 91 توسط آزاده بوشهری

روزی فیلسوف دانا شیخ الرئیس ابوعلی سینا به مجلس ابوسعید ابوالخیر رفت بر زبان ابوسعید سخن از طاعت و معصیت گذشت ؛ شیخ الرئیس این رباعی را خواند :

ماییم به عفو تو تولا کرده / وز طاعت و معصیت تبرا کرده

آن جا که عنایت تو باشد ؛ باشد / ناکرده چو کرده ؛ کرده چون ناکرده

ابوسعید این رباعی را در جواب گفت :

ای نیک نکرده و بدی ها کرده / وان گه به خلاص خود تمنا کرده

بر عفو مکن تکیه ؛ که هرگز نبود / ناکرده چو کرده ؛ کرده چون ناکرده




طبقه بندی: حکایت،
ارسال در تاریخ 15 مهر 91 توسط آزاده بوشهری

شاه عباس شعری ساخت و برای شاعری بنام مضطرب که پیشه اش قصابی بود خواند . مضطرب به علامت تحسین سر تکان داد و گفت : خیلی خوب است ولی ماهیچه اش کم است .




طبقه بندی: حکایت،
ارسال در تاریخ 15 مهر 91 توسط آزاده بوشهری
(تعداد کل صفحات:6) 1 2 3 4 5 6

سرگرمی آلامتو

قالب وبلاگ

گالری عکسفا

گالری عکس آلامتو

تبادل لینک رایگان

فال